قلمم را پس دهید... من دفترم را میخاهم.. از جلویم گم شوید آن ور.. بگذارید اکسیژن برسد.
من حالم خراب است.
قلمم را پس دهید
یکی بیاید دست وپای مرا باز کند... من باید با این پاها جاده ی فردا را طی کنم...من باید با این دست ها حقیقتی کهنه را بنویسم... دست وپای مرا نبندید..!من میخواهم بمیرم
امضا: رایان تمام....
پ.ن: هر شروعی پایانی دارد...
برچسب:
نویسنده: حمید شمس
لعنتی://
همین...
برچسب:
نویسنده: حمید شمس
بخند...لعنتی بخند!بازم بخند!!
+از همه بدم میاد!
برچسب:
نویسنده: حمید شمس
پسر ها گریه نمیکنند!
مگر نه؟
منهم گریه نکردم..
فقط گذاشتم بغض توی گلویم کپک بزند!
پ.ن:«اینجا حالمو بد میکنه!»
برچسب:
نویسنده: حمید شمس